تبليغاتX
دلنوشته های ایلیا - ما همسایه خدا بودیم

دلنوشته های ایلیا

شاید دیگر مرا نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من تــو را خوب می شناسم ، ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا . یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را به دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پیدایت می کردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی ، توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشتهای نازکت می چکید ، راه که می رفتی ردی از روشـنی روی کهکشان می ماند . یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کفرش در می آمد ، اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت : همینکه پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه بدرتان کنم . تو شلوغ بودی ، آروم و قرار نداشتی ، آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن سـتاره می پریدی و صـبــــح که می شـد در آغــوش نور به خــواب می رفتی . اما همیـــشه خواب زمین را می دیدی ، آرزوئـی رویاهای تو را قلـــقــلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیائی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا ما گم شدیم و خدا را گم کردیم . دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند « از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم هست ، اگر گم شدی از این راه بیا . » بلند شو ، از دلت شروع کن شاید همدیگر را دوباره پیدا کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:57 بعد از ظهر توسط ایلیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

شقایق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin