با توام اي سهراب... اي به پاکي چون آب يادته گفتي بهم "تا
شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چي کسي رو
دلخوش کرد يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو اومدم آهسته ، نرم تر از يک پر قو ، خسته از دوري راه ، خسته و
چشم به راه يادته گفتي بهم گاه گاهي قفسي مي سازم مي فروشم به شما که به آواز شقايق
که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
صاحب يک نفسه منو با خودت ببر به قايقت .. راست مي گفتي .. راست مي گفتي کاش مردم
دانه هاي دلشان پيدا بود آره کاشکي دلشان شيدا بود
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 1:29 بعد از ظهر توسط ایلیا
|
آبجی کوچولوی زخمی خوبم! حرفهای آخرینت که انگار بر بال سیمرغ
سواربودند را با گوش دل شنیدم و از ییلاق وقشلاقات اساطیری آن لذت بردم. پس از
مدتها که از هجرت مژگانت می گذشت و در حالیکه دیگر کاملا از زیارت آوازت قطع امید
کرده بودم، احساس کردم هنوز خاطره درختی در رویای بیابان به چشم میخورد. مثل مرگ
خوشحالم کردی، خبر رفتنت ناگهانی نبود اما غیرمنتطره بودنش را چه کار باید کرد...
نمیدانم چرا نمیخواهی مرا باور کنی، چرا نمیگذاری درازای گیسویت را بدست آورم تا
باقیمانده پریشانی معلوم شود؟! چرا نمیگذاری نبض مژگانت را بگیرم و محاسبه کنم چند
باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید تا شکوفه لبخند در تبسم تو
بروید؟! راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی شده ام هر چند که لبهای خشک من
تکلم چنین جنگل انبوهی را ندارد، چندین سال است که دچار وفور تنهایی شده ام و از آن
زمان تا حالا سرطان عشق دست از قلبم برنداشته است. کاش توانی داشتم که از دوتا شدن
خودم و سفرکرده هام جلوگیری کنم ... خیلی وقته میخواستم نکته ای را برایت بگویم،
این روزها حساب حیات سنگین است و هندسه آن وارونه شده است. هرکس ته استکان معرفتی
دارد فوری عرق فروشی عرفان راه می اندازد وهرکس با برادرش قهر میکند ادای هابیل را
درمی آورد. در این شرایط باید به شیوه ای زندگی کنی که حتی اجنه هم از آن سر در
نیاورند و در چنین شرایطی باید خیلی مراقب خودت باشی ،خیلی...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 1:15 بعد از ظهر توسط ایلیا
|