به خيال كدامين آرزو، نگاهت و صدايت، كه معناي تمام شب هايم بود را از من گرفتي؟ كدامين آرزو؟؟؟!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 1:6 بعد از ظهر توسط ایلیا
|
وحشت از عشق که نه،
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه،
ترس ما خاتمه هاست
ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
کوله باري است پر از هيچ
که بر شانه ماست
گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونه ماست.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 12:33 بعد از ظهر توسط ایلیا
|
سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را
می خواندیم
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 11:54 قبل از ظهر توسط ایلیا
|
در ميگشايد و باز ميگردد تا با لبخندي بگويد ببخشيد كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده
و ميرود تا بفهمم آن لبخند و آن «دوستت دارم» براي من نبود.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 3:29 بعد از ظهر توسط ایلیا
|