اين روزا كه ميگذره احساس مي كنم
يكي از جاده هاي پر پيچ و خم و مه آلود
زندگی منو به سوي خود مي خونه
براي پيدا كردنش همه جا رو مي گردم
از هر پنجره بازی به اميد اينكه اونو ببينم
سرك مي كشم ولي نيست
روزها منتظر يه قاصدكم تا خبري برايم بياره
ولي قاصدكام نشوني منو گم كردن
شبها آسمونو نگاه مي كنم تا شايد بتونم نشونيشو
از ستاره ها بگيرم ولي ستاره هام يادشون
رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
رو ببينن
تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
به تنهايي محكومم كرده
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها
براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشماي
منتظرم بايد به جاده ي زندگي باشه....
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 5:24 بعد از ظهر توسط ایلیا
|