|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:56 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:6 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 5:21 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 1:48 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 8:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:34 قبل از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 8:55 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 7:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اما نه من بايد برخيزم مردن سزاوار من نيست! عشق در يك قدمي من خانه ساختهاست. بايد برخواست! هنوز نيلوفران آبي بر لبان جوي بوسه ميزنند و ميخكهاي سفيد در انتظار ديدن منند. من بايد برخيزم، اگر عاشقم با ياد تو هم ميتوانم زندگيكنم. ايكاش! ميتواستم عشق تو را همچنان اسباببازيهاي كهنه دوران كودكي به دور بريزم و آنگاه بربلنداي پرچين كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سبلان بايستم و برمنظر زيباي درد نظرافكنم. من بايد بروم و سبدسبد ستارهاشك را در پاي مرغان در قفس عشق بريزم آنها كه در پشت ميلههاي زندان هم باور دارند زندگي زيباست و آسمان همچنان نيلي. چه من باياد تو بميرم و چه بيياد تو زندگيكنم دنيا همين است. پس بگذار تا براي هميشه ياد و نامت را در كوچههاي تنهايي و غربت خود دفن كنم و يكبار ديگر به زندگي سلام بگويم. سنگفرش كوچهها هنوز هم منتظرند تا من يكبار ديگر بوسه بر عذار خاكي و خالص آنها بزنم. اميد در پشت در مانده است. شمعدانيها در گلدان خشكيدهاند قطره آبي محبت ميجويند. چه بيرحميم ما! بايد از تو آموخت همه آنچه را كه زيباست. تو رفتي و من بايد بمانم. تو سنگدلي و من بايد مهربان باشم. اگر تو زندگي با يك نگاه ارزان خريدي، من چه؟ مني كه عمري در پاي عشقي نافرجام سوختم. گوهر عمر مانده را بايد در صندوقچهاي محكم پنهان كرد و كليدش را دور از چشم روزگار غدار نگه داشت. وقت عزيز است من بايد بروم من هنوز هم همان سرو بلند قامتم كه بودم هنوز هم عاشقم اما اينبار عاشق تو نه من عاشق دستان پينه بسته فرهادم. بيستون زندگي و غم در انتظار من است بايد رفت. پس اي گذشته اي عشق نافرجام من اي دردهاي كهنه خداحافظ. بدرود + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:52 بعد از ظهر توسط ایلیا |
ايكاش آنزمان كه شكوفههاي نسترن براي ديدنت دزدانه سر به ديوار ميكشيدند و اشكباران بوسه بر گونههاي سرخ شقايق ميزدند، من هرگز ترا نميديدم. در آن موقع كه گيسوانت بر چهره سياه شب سيلي ميزد و دستان باد نوازشگر زلفان مواج تو بود من چه ميكردم در خيال رويت؟ نميدانم. من آن روزها در خلوت خود ميگريستم و با چشمانم نظارهگر مرگ دل درد آشنايم بودم. روزهايي كه من بيتو پشت سرگذاشتم روزهاي سرد و وحشتناكي بودند. يادت هرگز حتي يك لحظه از ذهنم خارج نميشد. اگر چه تو نبودي ولي بوي تو، نام تو و ياد تو در اتاقك كوچك دل من تنيدهبود و عشقت مانند پروانهاي در پيله تن من رشد نمود و آن زمان كه فهميدي، آسمان مال توست و جهاني زبان به تحسين تو گشودهاست زيبائيت را به رخم كشيدي و پرواز كردي و رفتي. رفتي و من ماندم و يك عمر انتظار و چشماني اشكبار كه به اميد برگشتنت آسمانآسمان ناله ميزد. من آن روز شقايقهاي سرخ را در زير خاك سرد غم مدفون كردم تا صداي هقهق گريههاشان را نشنوم و آواز بارز عشق را در گلو خفهكردم و زندگي را در مرگ خلاصه نمودم + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:44 بعد از ظهر توسط ایلیا |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی درپی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:54 قبل از ظهر توسط ایلیا |
آه زندگی منم که هنوز با همه پوچی ز تو لبریزم + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:41 قبل از ظهر توسط ایلیا |
صدای باران را می شنوی؟ منتظر نباش که شبی بشنوی، از این دل بستگی های ساده دل بریده ام. که عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم، توقعی از تو ندارم،اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان. هر جور تو راحتی باران زده من، همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست. من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم. همین این کار هم که نور نمی خواهد می دانم به حرفهایم می خندی حالا هنوزم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد ، صدای باران را می شنوی؟ + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:36 قبل از ظهر توسط ایلیا |
تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت ... من موندم و حدیث عشقی کوتاه ... انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو ... گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن ... چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره ... چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق تنها هستن ؟ ...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارهايش شکایت دارن ؟...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگ درد عشقه ... خون اول بیرون میاد بعد میسوزه .. اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد .. چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن ... چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره ... آره ... سوالهات یادمه ... و همين ها هم سوالات من نيز بود ... ولي من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی عاشقي بیش نبودم ولي با بهونه هات تنهام گذاشتی .... خدایا دوزخت فرداست ... چرا امروز میسوزم ؟ چرا ؟ + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:33 قبل از ظهر توسط ایلیا |
زندگی بهم یاد داد که چطوری گریه کنم ولی گریه یادم نداد چطوری زندگی کنم .مثل تو که دوست دارم رو یادم دادی ولی فراموش کردنت رو ...... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 2:57 بعد از ظهر توسط ایلیا |
نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 1:9 بعد از ظهر توسط ایلیا |
همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید ...!! هیچ کس به او کار نمی داد ... همه می گفتند :(( تو به هیچ دردی نمی خوری.)) یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید ، مهتاب کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد ... صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد .... + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 4:7 بعد از ظهر توسط ایلیا |
صداقت یعنی از مرز افق ها به قصد دیدن رویت گذشتن میان سایه های سبز احساس به دنبال قدم های تو گشتن دو چشمت سرزمین ارزویی ست نگاهت داستان اشنایی ست امان از ان زمان که قلب عاشق گرفتار خزان یک جدایی ست........... + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 9:59 بعد از ظهر توسط ایلیا |
همیشه از خوبی های آدما واسه خودت دیوار بساز ، هر وقت هم در حقت بدی کردن ، فقط یه آجر از دیوار بردار ، بی انصافیه اگه دیوار رو خراب کنی ... + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 9:42 بعد از ظهر توسط ایلیا |
باز در چهره خاموش خیال + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 7:12 بعد از ظهر توسط ایلیا |
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم . + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:34 بعد از ظهر توسط ایلیا |
می دونی بچه که بودم مدام دستم و از دستای نگرونی که مراقبم بود رها می کردم و تنها آرزوم این بود که برای یه بارم که شده تنها از خیابون رد شم . حالا که دیگه نمی شه بچه بود و فقط می شه عاشق بود. از سر بچگی هر چی وسط خیابون زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شه دستم و بگیره و برای یه لحظه هم که شده مواظبم باشه. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |
وقتی سرت را بر شانه های کسی که دوستش داری می گذاری بزرگترين آرامش دنيا را در خودت احساس می کنی وقتی کسی که دوستش داری سرش را بر شانه هایت می گذارد احساس می کنی قوی ترين موجود جهانی + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:30 بعد از ظهر توسط ایلیا |
آهای تویی که دوستت دارم با توام اگه هی گریه میکنم اگه از تنهایی میترسم بدون که همش با توام از تنهایی بدون تو میترسم و گرنه همینجوریش تنهام تو رو خدا بفهم و تنهام نذار هر کاری میخوای باهام بکن ولی تو رو خدا تنهام نذار آخه چجوری بهت بگم آی آدما من این آدم رو دوستش دارم حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:27 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |
وقتی که قهری با من ندیدنت آسون نیست قصه غم می شی شنیدنت آسون نیست به گمونم دل تو جای دیگس دل تو پیش یه رسوای دیگس دست نذاشتی دیگه تو دستای من دستاتم عاشق دستای دیگس با تو بودن واسه من نعمت بود از تو گفتن واسه من عادت بود همه حرفات واسه من آیه عشق تنفست زمزمه رحمت بود دل من مستی شو از مستی چشمای تو ساخت تا به عشق تو رسید پرهیز شو پاک به تو باخت می دونستی دل دیونه من عاشقت عاشق با همه جون با همه تن عاشقت اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می اومد می دونستی غزل و شعر و سخن عاشقت حالا من هستم و تن رفته به باد واسه من شعر و سخن رفته به باد من و وحشت تردید به عشق به گمونم دل من رفته به باد + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:38 بعد از ظهر توسط ایلیا |
همیشه راهی تازه خواهم یافت برای گفتن این که چقدر دوست دارم. + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |
قسم به عشقمون قسم + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:9 بعد از ظهر توسط ایلیا |
من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:4 بعد از ظهر توسط ایلیا |
|