تبليغاتX
دلنوشته های ایلیا

دلنوشته های ایلیا

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:56 بعد از ظهر توسط ایلیا |


بی وفا بود که رفت... راحت و ارام از مقابلم گذشت... انقدر بی احساس که گویی هرگز در زندگیش نبودم...

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ياد گرفتم به خاطر كسي كه دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم كه هيچوقت هيچكس ارزش شكستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم بدون اين كه بفهمم چقدر دوسم داره هر روز به بهونه اي دلشو بشكونم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ كي رو باور نكنم.

ياد گرفتم بهش هيچوقت فرصت جبران ندم.

ياد گرفتم هرروز دم از عشق بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:6 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آموخته ام كه : تنها كسی كه در زندگی مرا شاد می كند كسی است كه به من می گوید تو مرا شاد كردی .

آموخته ام كه : كه گاهی تمام چیزی كه یك نفر می خواهد تنها دستی است ، برای گرفتن دست او و قلبی است

برای درك كردن وی .

آموخته ام كه : كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را دوست داشتنی ومعنی دار میكند .
 
آموخته ام كه : كه زندگی سخت ودشوار است، اما من از آن سخت ترم .
 
آموخته ام كه : كه لبخند ارزانترین چیزی است كه می توان با آن نگاه را وسعت داد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 5:21 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اما من دیگر به دیدار کسی نمی اندیشم
انقدر در کوجه ی قرارمان در تنهایی منتظر تو ماندم
و آنقدر نیامدی
و آنقدر تنها ماندم
که " تنهایی" عاشق من شد
...
گر چه تنهایی با غم امد
ولی هیچ گاه مرا تنها نگذاشت
چه در شادی چه در غم
و من هم در غیاب تو در همان کوچه
به او قول دادم که هیچگاه او را از خود نرانم
و من سر قول خود ایستادم
تنهایی هر روز مرا دوست تر میداشت
و من هر روز به او نزدیک تر میشدم
تنهایی از اینکه با غم همراه بود
هر شب به حال من می گریست
دل او به حال من سوخت
او هر روز برای شاد کردن
به من هدیه ای میداد
روزی ارامش
روزی لبخند
روزی امید
...
و شاید چیز هایی که تو
هرگز نمیتوانستی فراهم کنی
از آن پس هر روز با تنهایی
از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 1:48 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 8:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:34 قبل از ظهر توسط ایلیا |


امشب همه چیز رو به راه است...

همه چیز آرام.....آرام

باورت می شود....

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 8:55 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 7:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اما نه من بايد برخيزم مردن سزاوار من نيست! عشق در يك قدمي من خانه ساخته‌است. بايد برخواست! هنوز نيلوفران آبي بر لبان جوي بوسه مي‌زنند و ميخك‌هاي سفيد در انتظار ديدن منند. من بايد برخيزم، اگر عاشقم با ياد تو هم مي‌توانم زندگي‌كنم. اي‌كاش! مي‌تواستم عشق تو را همچنان اسباب‌بازيهاي كهنه دوران كودكي به دور بريزم و آنگاه بربلنداي پرچين كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سبلان بايستم و برمنظر زيباي درد نظرافكنم. من بايد بروم و سبدسبد ستاره‌اشك را در پاي مرغان در قفس عشق بريزم آنها كه در پشت ميله‌هاي زندان هم باور دارند زندگي زيباست و آسمان همچنان نيلي. چه من باياد تو بميرم و چه بي‌ياد تو زندگي‌كنم دنيا همين است. پس بگذار تا براي هميشه ياد و نامت را در كوچه‌هاي تنهايي و غربت خود دفن كنم و يكبار ديگر به زندگي سلام بگويم. سنگفرش كوچه‌ها هنوز هم منتظرند تا من يكبار ديگر بوسه بر عذار خاكي و خالص آنها بزنم. اميد در پشت در مانده است. شمعدانيها در گلدان خشكيده‌اند قطره آبي محبت مي‌جويند. چه بي‌رحميم ما! بايد از تو آموخت همه آنچه را كه زيباست. تو رفتي و من بايد بمانم. تو سنگدلي و من بايد مهربان باشم. اگر تو زندگي با يك نگاه ارزان خريدي، من چه؟ مني كه عمري در پاي عشقي نافرجام سوختم. گوهر عمر مانده را بايد در صندوقچه‌اي محكم پنهان كرد و كليدش را دور از چشم روزگار غدار نگه داشت. وقت عزيز است من بايد بروم من هنوز هم همان سرو بلند قامتم كه بودم هنوز هم عاشقم اما اينبار عاشق تو نه من عاشق دستان پينه بسته فرهادم. بيستون زندگي و غم در انتظار من است بايد رفت. پس اي گذشته اي عشق نافرجام من اي دردهاي كهنه خداحافظ. بدرود

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:52 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اي‌كاش آن‌زمان كه شكوفه‌هاي نسترن براي ديدنت دزدانه سر به ديوار مي‌كشيدند و اشك‌باران بوسه بر گونه‌هاي سرخ شقايق مي‌زدند، من هرگز ترا نمي‌ديدم. در آن موقع كه گيسوانت بر چهره سياه شب سيلي مي‌زد و دستان باد نوازشگر زلفان مواج تو بود من چه مي‌كردم در خيال رويت؟ نمي‌دانم. من آن روزها در خلوت خود مي‌گريستم و با چشمانم نظاره‌گر مرگ دل درد آشنايم بودم. روزهايي كه من بي‌تو پشت سرگذاشتم روزهاي سرد و وحشتناكي بودند. يادت هرگز حتي يك لحظه از ذهنم خارج نمي‌شد. اگر چه تو نبودي ولي بوي تو، نام تو و ياد تو در اتاقك كوچك دل من تنيده‌بود و عشقت مانند پروانه‌اي در پيله تن من رشد نمود و آن زمان كه فهميدي، آسمان مال توست و جهاني زبان به تحسين تو گشوده‌است زيبائيت را به رخم كشيدي و پرواز كردي و رفتي. رفتي و من ماندم و يك عمر انتظار و چشماني اشكبار كه به اميد برگشتنت آسمان‌آسمان ناله مي‌زد. من آن روز شقايق‌هاي سرخ را در زير خاك سرد غم مدفون كردم تا صداي هق‌هق گريه‌هاشان را نشنوم و آواز بارز عشق را در گلو خفه‌كردم و زندگي را در مرگ خلاصه نمودم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:44 بعد از ظهر توسط ایلیا |


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی درپی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:54 قبل از ظهر توسط ایلیا |


آه زندگی منم که هنوز با همه پوچی ز تو لبریزم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:41 قبل از ظهر توسط ایلیا |


صدای باران را می شنوی؟  منتظر نباش که شبی بشنوی،

از این دل بستگی های ساده دل بریده ام.

که عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم،

توقعی از تو ندارم،اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان.

هر جور تو راحتی باران زده من،

همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک   می کنم. همین

این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم به حرفهایم می خندی

حالا هنوزم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد ، صدای باران را می شنوی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:36 قبل از ظهر توسط ایلیا |


تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت ... من موندم و حدیث عشقی کوتاه ... انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو ... گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن ... چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره ... چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق تنها هستن ؟ ...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارهايش شکایت دارن ؟...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگ درد عشقه ... خون اول بیرون میاد بعد میسوزه .. اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد .. چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن ... چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره ... آره ... سوالهات یادمه ... و همين ها هم سوالات من نيز بود ... ولي من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی عاشقي بیش نبودم ولي با بهونه هات تنهام گذاشتی .... خدایا دوزخت فرداست ... چرا امروز میسوزم ؟ چرا ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:33 قبل از ظهر توسط ایلیا |


زندگی بهم یاد داد که چطوری گریه کنم ولی گریه یادم نداد چطوری زندگی کنم .مثل تو که دوست دارم رو یادم دادی ولی فراموش کردنت رو  ...... 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 2:57 بعد از ظهر توسط ایلیا |


نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 1:9 بعد از ظهر توسط ایلیا |


همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید ...!! هیچ کس به او کار نمی داد ... همه می گفتند :(( تو به هیچ دردی نمی خوری.)) یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید ، مهتاب کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد ... صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ....

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 4:7 بعد از ظهر توسط ایلیا |


صداقت یعنی از مرز افق ها به قصد دیدن رویت گذشتن   میان سایه های سبز احساس به دنبال قدم های تو گشتن   دو چشمت سرزمین ارزویی ست   نگاهت داستان اشنایی ست   امان از ان زمان که قلب عاشق   گرفتار خزان یک جدایی ست...........

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 9:59 بعد از ظهر توسط ایلیا |


همیشه از خوبی های آدما واسه خودت دیوار بساز ،  هر وقت هم در حقت بدی کردن ، فقط یه آجر از دیوار بردار ، بی انصافیه اگه دیوار رو خراب کنی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 9:42 بعد از ظهر توسط ایلیا |


 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 7:12 بعد از ظهر توسط ایلیا |


می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:34 بعد از ظهر توسط ایلیا |


می دونی بچه که بودم مدام دستم و از دستای نگرونی که مراقبم بود رها می کردم و تنها آرزوم این بود که برای یه بارم که شده تنها از خیابون رد شم . حالا که دیگه نمی شه بچه بود و فقط می شه عاشق بود. از سر بچگی هر چی وسط خیابون زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شه دستم و بگیره و برای یه لحظه هم که شده مواظبم باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |


وقتی سرت را بر شانه های کسی که دوستش داری می گذاری بزرگترين آرامش دنيا را در خودت احساس می کنی وقتی کسی که دوستش داری سرش را بر شانه هایت می گذارد احساس می کنی قوی ترين موجود جهانی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:30 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آهای تویی که دوستت دارم با توام اگه هی گریه میکنم اگه از تنهایی میترسم بدون که همش با توام از تنهایی بدون تو میترسم و گرنه همینجوریش تنهام تو رو خدا بفهم و تنهام نذار هر کاری میخوای باهام بکن ولی تو رو خدا تنهام نذار آخه چجوری بهت بگم آی آدما من این آدم رو دوستش دارم حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:27 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اگر كلمه ی دوستت دارم قيام عليه بندهای ميان من و توست اگر كلمه ی دوستت دارم نمايشگر عشق خدايی من نسبت به توست اگر كلمه ی دوستت دارم راضی كننده و تسكين دهنده ی قلب هاست اگر كلمه ی دوستت دارم پايان همه جدايی هاست اگر كلمه ی دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه ی دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد می زنم دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |


وقتی که قهری با من

ندیدنت آسون نیست

قصه غم می شی شنیدنت آسون نیست

به گمونم دل تو جای دیگس

دل تو پیش یه رسوای دیگس

دست نذاشتی دیگه تو دستای من

دستاتم عاشق دستای دیگس

با تو بودن واسه من نعمت بود

از تو گفتن واسه من عادت بود

همه حرفات واسه من آیه عشق

تنفست زمزمه رحمت بود

دل من مستی شو از مستی چشمای تو ساخت

تا به عشق تو رسید پرهیز شو پاک به تو باخت

می دونستی دل دیونه من عاشقت

عاشق با همه جون با همه تن عاشقت

اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می اومد

می دونستی غزل و شعر و سخن عاشقت

حالا من هستم و تن رفته به باد

واسه من شعر و سخن رفته به باد

 من و وحشت تردید به عشق

به گمونم دل من رفته به باد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:38 بعد از ظهر توسط ایلیا |


همیشه راهی تازه خواهم یافت برای گفتن این که چقدر دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |


قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:9 بعد از ظهر توسط ایلیا |


من عشق را در تو

               تو را در دل

                  دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

               سکوت را در شب

                      شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

                       زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 1:4 بعد از ظهر توسط ایلیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

شقایق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin