|
زندگی رسم خوشایندی است،زندگی بال و پری دارد اندازه ی مرگ،پرشی دارد اندازه ی عشق،زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود،زندگی مجذور آینه است،زندگی گل به توان ابدیت،زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست. + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 6:8 بعد از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 5:12 بعد از ظهر توسط ایلیا |
دلتنگ دست های گرمت آغوش گرمت نوازشت بوسه ات خنده هايت من در اين باران بغض فرو خورده ام را باز هم فرو ميدهم و پيش ميروم و پيش ميروم و پيش ميروم ... و عجيب امروز دلم گواهی ميدهد که تو نميايی و من دق ميکنم فال قهوه ی امروز نيز همين را ميگفت قلب هايی در کنار هم اما دختر و پسری که بينشان فاصله افتاده بود ميدانی تا بوده و نبوده اين فاصله ها هميشه بينمان وجود داشت و من خوب ميدانم که تا هميشه بايد بسوزم و بسازم... اگر چه باز خودم را دلخوش ميکنم که اشتباه ميکنم درست مثه همون حس جدايی که اولين بار ديدمت بهم دست داد! و من چقدر يکه خوردم! با اين همه دوستت دارم تا هميشه برای من بمان + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 10:2 قبل از ظهر توسط ایلیا |
تو دور مي شوي و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند و تك شقايقم در مرداب مي ميرد و حال در بطن اين لحظه هاي سرد سبد هاي سيب پر از خالي است ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:59 قبل از ظهر توسط ایلیا |
بزرگترين گناه من٬ اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی! فقط به خاطر يک جمله. جمله ای که ديگه به هيچ کسی نخواهم گفت. + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:59 قبل از ظهر توسط ایلیا |
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:57 قبل از ظهر توسط ایلیا |
در آغوش من،کسيست که به اندازه ی همه عمرم ميشناسمش در آغوش من،دختریست که تا ابد دوستش خواهم داشت در آغوش من، جای هيچ کس نيست جز تو در آغوش من، دختريست که در عرض 6 ماه جا زد و رفت در آغوش من، دختريست با روحيه ايی لطيف و شکننده در آغوش من، دختری هست با موهايی بلند و عشقی بلند در آغوش من، دختريست که به عشق يک پسر پشت پا زد و رفت در آغوش من، دختريست که حالا فهميده حق با خودش نبوده در آغوش من،دختريست که ميخواد داد بزنه حالا عاشقه حالا واقعاً عاشقته... در آغوش ما،يک روح هست در دو بدن در آغوش ما، دختر و پسريست که سر بر روی شانه های هم ميگريند در آغوش ما، بوسه است گرم آتشين در آغوش ما،يک عشق هست به رنگ قرمزه قرمز , و به وسعت ابرها با گرمايی سوزان در آغوش ما، شخصيست که هميشه به تو احتياج دارد در آغوش ما،عشق هست مهر هست عشق هست تو هستی من هستم عشق هست. (حالا واقعا"عاشقتم ) + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:56 قبل از ظهر توسط ایلیا |
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:54 قبل از ظهر توسط ایلیا |
آبجی کوچولوی زخمی خوبم! حرفهای آخرینت که انگار بر بال سیمرغ سواربودند را با گوش دل شنیدم و از ییلاق وقشلاقات اساطیری آن لذت بردم. پس از مدتها که از هجرت مژگانت می گذشت و در حالیکه دیگر کاملا از زیارت آوازت قطع امید کرده بودم، احساس کردم هنوز خاطره درختی در رویای بیابان به چشم میخورد. مثل مرگ خوشحالم کردی، خبر رفتنت ناگهانی نبود اما غیرمنتطره بودنش را چه کار باید کرد... نمیدانم چرا نمیخواهی مرا باور کنی، چرا نمیگذاری درازای گیسویت را بدست آورم تا باقیمانده پریشانی معلوم شود؟! چرا نمیگذاری نبض مژگانت را بگیرم و محاسبه کنم چند باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید تا شکوفه لبخند در تبسم تو بروید؟! راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی شده ام هر چند که لبهای خشک من تکلم چنین جنگل انبوهی را ندارد، چندین سال است که دچار وفور تنهایی شده ام و از آن زمان تا حالا سرطان عشق دست از قلبم برنداشته است. کاش توانی داشتم که از دوتا شدن خودم و سفرکرده هام جلوگیری کنم ... خیلی وقته میخواستم نکته ای را برایت بگویم، این روزها حساب حیات سنگین است و هندسه آن وارونه شده است. هرکس ته استکان معرفتی دارد فوری عرق فروشی عرفان راه می اندازد وهرکس با برادرش قهر میکند ادای هابیل را درمی آورد. در این شرایط باید به شیوه ای زندگی کنی که حتی اجنه هم از آن سر در نیاورند و در چنین شرایطی باید خیلی مراقب خودت باشی ،خیلی... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 9:50 قبل از ظهر توسط ایلیا |
چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟ با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار، چرا تشنه بمانیم؟ + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 8:11 بعد از ظهر توسط ایلیا |
|