|
اگه بازم توپت افتاد خونه همسايه و پارش كرد اصلا"ناراحت نشو ،آخه من بازم حاضرم دلمو بندازم زير پات تا باهاش بازي كني . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 8:25 بعد از ظهر توسط ایلیا |
آن شب كه با تو پر زدم و عاشقت شدم ،باور نداشتم كه تو از جنس ديگري ،باور نداشتم كه تو با ما غريبه اي ،باور نداشتم كه تو اينجا مسافري ،باور نداشتم به همين راحتي مرا ،اينجا به حال خود بگذاري و بري . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 8:4 بعد از ظهر توسط ایلیا |
نمي گويم فراموشم مكن هرگز ،ولي گاهي به ياد آور ،رفيقي را كه مي داني ،نخوا هي رفت از يادش . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 7:50 بعد از ظهر توسط ایلیا |
من پذيرفتم شكست خويش را ،پند هاي عقل دور انديش را ،من پذيرفتم كه عشق افسانه است ،اين دل درد آشنا ديوانه است ،مي روم شايد فراموشت كنم ،در فراموشي هم آغوشت كنم ،از رفتن من شاد باش ،از عذاب ديدنم آزاد باش ،گر چه تو تنها تر از من مي روي ،آرزو دارم ولي عاشق شوي ،آرزو دارم بفهمي درد را ،تلخي برخورد هاي سرد را . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 7:42 بعد از ظهر توسط ایلیا |
سر هر سينه سري تكيه كند وقت وداع سر ما وقت وداع بر سر ديوار دل است + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 1:52 بعد از ظهر توسط ایلیا |
یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر ،پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر ،در هر نفسی که می تپی ای دل من یادت نرود اجازه از عشق بگیر . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 1:27 بعد از ظهر توسط ایلیا |
بهش گفتم دوسش دارم ،بهش گفتم تو روياهام باهام بوده .گفت منم براي خودم رويايي داشتم .حرفي نداشتم بزنم ،آخه دوسش داشتم .ديشب تا صبح بيدار بودم ،آخه دوسش داشتم ،فكر مي كردم يه نفر بايد از عشق گذشتگي كنه ،به خاطرش از عشق گذشتم .خدايا (...و تو خوب ميداني سخاوتمند تر از آن هستم كه دل داده ام را باز ستانم...و من مي ترسم از روزي كه نيمه هاي شب صداي هق هق فرو خورده اش را از پشت پنجره ام بشنوم...)آخه بهش گفتم دوسش دارم ...اما سپردمش دست خدا و رويا هايش ...و زير لب آروم براي خودم زمزمه كردم ...گر همسفر عشق شدي مرد سفر باش هم منتظر حادثه و هم فكر خطر باش . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 1:16 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 0:6 قبل از ظهر توسط ایلیا |
يكي داشت و يكي نداشت ، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من يكي خواست و يكي نخواست ، اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من يكي آورد و يكي مياورد ، اوني كه آورد تو بودي و اوني كه به جز تو به هيچكي ايمان نيورد من يكي موند و يكي نموند ، اوني كه موند تو بودي و اوني كه بدون تو نمي تونست بمونه من يكي رفت و يكي نرفت ، اوني كه رفت تو بودي و اوني كه به خاطر تو تو قلب هيچكي نرفت من . + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 11:36 بعد از ظهر توسط ایلیا |
ستاره ها در آسمان مي درخشند ، ابرها مي رقصند و باد ها مي وزند ، همه خواب هستند و روياهاي شيرينشان را در خواب،واقعي مي بينند ، من بيدار هستم و جغد هاي شب بيدار ، نمي دانم به كدامين گناه مرا در غار آرزوها حبس كرده اند ، ولي اين را مي دانم روزي كه به تو گفتم دوستت دارم ، لادن ها از خواب بيدار شده بودند و آويشن ها دسته به دسته به ديدنم مي آمدند ، تنها دليل حبس من در غار آرزوها تو بودي ، تويي كه نمي دانم كيستي و از كجا آمده اي ، ولي هر چه باشي دوستت خواهم داشت ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 11:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |
رو به روم شب و سياهي بي كسي پشت سرم نمي تونم كه بمونم بايد از تو بگذرم دارم از نفس مي افتم تو هجوم سايه ها كاشكي بشكنه دوباره بغض اين گلايه ها اون كه ميشكنه تو چشماي تو تصوير منه گم شدن تو اين شب برهنه تقدير منه . + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 10:58 بعد از ظهر توسط ایلیا |
هيچ فكر نمي كردم به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم ديگر كسي به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان مي زند شمارش معكوس براي انفجار در سينه ام و من تنهايي خود را در آغوش مي كشم و من تنها ماندم.... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 12:28 بعد از ظهر توسط ایلیا |
عشق داغي ست كه تا مرگ نيايد نرود هر كه بر چهره از اين داغ نشاني دارد . + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 12:20 بعد از ظهر توسط ایلیا |
صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو . + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 9:34 بعد از ظهر توسط ایلیا |
عشق خام ميگه چون به تو نياز دارم دوست دارم ، ولي عشق پخته ميگه چون دوست دارم بهت نياز دارم . + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 9:13 بعد از ظهر توسط ایلیا |
ياد آن روز كه سهراب نوشت :تا شقايق هست زندگي بايد كرد .اما او خبري از دل پر درد گل ياس نداشت، شايد اين طور بايد نوشت : هر گلي هم باشي ،چه شقايق چه گل پيچك وياس،زندگي اجباراست + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 9:4 بعد از ظهر توسط ایلیا |
مرا صد بار از خود براني دوستت دارم به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا كردن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم. + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 8:54 بعد از ظهر توسط ایلیا |
وقتي مياي صداي پات از همه جادها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه هر چي كه جاده ست رو زمين به سينه من ميرسه اي كه تويبي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم به هر چي ميخوام ميرسم وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم گلهاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه مگه تن من ميتونه بدونه تو زنده باشه اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چي ميخوام ميرسم به هرچي ميخوام ميرسم عزيز ترين سوغاتيه غبار پيراهن تو عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس ميخوام عمر دوباره مني تو رو واسه نفس ميخوام اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چي ميخوام ميرسم به هر چي ميخوام ميرسم + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 8:45 بعد از ظهر توسط ایلیا |
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد ، نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد ، من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام ، مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد ، پس چرا عاشق نباشم . من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست ، بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست ، من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيداد گر ، سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست ، پس چرا عاشق نباشم . + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 10:24 قبل از ظهر توسط ایلیا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 10:25 بعد از ظهر توسط ایلیا |
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي ....تا نفهمه هنوزم دوسش داري ....... + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 10:17 بعد از ظهر توسط ایلیا |
|