تبليغاتX
دلنوشته های ایلیا

دلنوشته های ایلیا

حوصله ام که سرمیرود باخودم بازی پازل میکنم،طرح پازلم که معلوم است اول خوب در ذهنم ترسیمت می کنم ، بعد خوب تکه تکه ات میکنم هر تکه را سرجایش می گذارم. اول آن لبانت را ، بعد آن چشمای زیبایت را و بعد آن گیسوانت را ، این تکه را خیلی دوست دارم خودت هم می دانی و بعد آن پیشانی بلندت را و سایر تکه ها آه تکه ای کم آوردم قلبت را آری قلبت را قلبت را سالهاست که گم کرده ام اشکالی ندارد این بار هم به جایش گل میگذارم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 11:55 قبل از ظهر توسط ایلیا |


وقتی بعد از هزار سال رفتی اون دنیا، خواستی از روی پل صراط رد بشی و بهت گفتن یه نفر حلالت نمی کنه، اون منم که می خوام به این بهونه دوباره روی ماهت را ببینم.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 4:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |


دلم مثل دلت خونه شقایق چشمام دریای بارون شقایق مثل مردن می مونه دل بردن ولی دل بستن آسونه شقایق شقایق درد من یکی دوتا نیست آخه درد من از بیگانه ها نیست کسی خشکیده خون من تو رگهاش که حتی یک نفس از من جدا نیست شقایق وای شقایق ُگل همیشه عاشق شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه عزای عشق غصه اش جنس کوهه دل ویرون من از جنس شیشه شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مرد تو را آخر سرای عشق و حسرت ته گل خونه های بی کسی بود شقایق وای شقایقُ گل همیشه عاشق دویدیم و دویدیم و دویدیم به شبهای پر از قصه رسیدیم گرفتند سرنوشتامو تقدیر ولی ما عاقبت از هم بریدیم شقایق جای تو دشت خدا بود نه تو گلدونُ نه تو قصه ها بود حالا از تو فقط این مونده باقی: که سالار تموم عاشقایی شقایق وای شقایق ُگل همیشه عاشق شقایق وای شقایق ُگل همیشه عاشق

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 1:6 بعد از ظهر توسط ایلیا |


تا حالا شده ! تا حالا شده از دوريش گريه کني بعد آخر کار به خودت بگي براي چي اون همه گريه کردم آخه اون که بر نمي گرده !!!!! تا حالا شده اونقدر دلت گرفته باشه که با ديدن يه تصوير ناراحت کننده ، اشکت در بياد ؟ تا حالا شده ندوني براي چي الکي ناراحتي ، غمگيني ؟ تا حالا شده سعي کني به اون که خيلي دوستش داري بخواي بگي دوستت دارم ولي نتوني ؟ تا حالا شده اشک کسي رو در بياري ؟ يا کسي اشک تو رو در بياره ؟ تا حالا شده دلت به حال يه نفر بسوزه ولي بعدآ بفهمي که الکي دلت بحالش سوخته بوده ؟ تا حالا شده اوني رو که خيلي دوستش داري ببيني که داري از دستش مي دي ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوست داشتي بهت بگه دوستت ندارم ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوستش داشتي و بهت گفته که دوستت نداره به راحتي ببخشي و براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ تا حالا شده کسي رو با زبون نفرين کني ولي از ته قلب براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ کسي که از اين آسمون بزرگ يه ستاره نداره و نخواهد داشت

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 11:32 قبل از ظهر توسط ایلیا |


با توام اي سهراب ...اي به پاکي چون آب يادته گفتي بهم "تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو اومدم آهسته ، نرم تر از يک پر قو ، خسته از دوري راه ، خسته و چشم به راه يادته گفتي بهم گاه گاهي قفسي مي سازم مي فروشم به شما که به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ، صاحب يک نفسه منو با خودت ببر به قايقت .. راست مي گفتي .. راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره کاشکي دلشان شيدا بود

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 10:12 قبل از ظهر توسط ایلیا |


دوستم نداری........................................ اینو خیلی راحت فهمیدم،اما نمی خواستم باور کنم،دیگه مثل قبل منو دوست نداری،عیبی نداره اما من هم چنان تورو دووست دارم و با هیچ کی توی این دنیا عوض نمی کنم،اما تو . . . . . . . کاشکی یه ذره هم که شده،منو دوست داشتی،اما خوب عزیز من،اجباری که نیست،عیبی نداره،اما بدون تو شدی همه کس من، اما من کمکم دارم می برم،زیاد تحمل ندارم که اینقدر با صراحت یکی کم کم با کارهاش بهم بگه ازت متنفرم، یادت نره ،تو همیشه ی همیشه، با منی،هر لحظه به یادتم،چون شدی تموم زندگی من،عیبی هم نداره که منو دوست نداری، برام اون زمانا که دوستم داشتی فشنگ بود،الانم، از اینکه خودم اینقدر دوستت دارم،لذت می برم، فدای توی نا مهربون بشم،

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 1:8 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اولین دلیل: شاید اینکه،توی اون دوستی قبلیت، از دوستت(همون عشقتو می گم) نا مهربونی دیدی،به قول خودت، تو همیشه می رفتی دنبالش، و برات مهم نبود که چه بلایی سرت بیاد،اما مهم اون بوده،درسته؟؟؟ اما اون(عشقتو می گم) اون قدرها هم علاقه ی تو به خودشو جدی نگرفته و . . . . .،حالا که من شدم،جای تو، یعنی من دارم دنبالت می آمو . . . . ،تو می خوای سر من تلافی کنی،می خوای هر چه قدر انتظاری رو که اون زمان کشیدی و به من انتقال بدی،چون می دونی من چه قدر دوستت دارم،می خوای همه ی اون زجرهایی رو که به خاطر (عشقت) کشیدی و سر من بیاری،عیبی نداره، هیچ عیبی نداره، اما نمی دونستم، اگر یه نفرو دوست داشته باشم و عاشقش بشم، اینقدر باید بسوزمو نا مهربونی ببینم،عیبی نداره . . . دلیل دوم: اینکه اینقدر نا مهربونی،گاهی با خودم می گم: شاید می ترسه ابراز علاقه کنه،شاید فکر می کنه اگر نشون بده که دوستم داره،ممکنه من جنبشو نداشته باشم و خودمو دست بالا بگیرمو قالش بزارم . . . . . . . (اما به خدا اینطوری نیست)

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 1:5 بعد از ظهر توسط ایلیا |


شاید دیگر مرا نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من تــو را خوب می شناسم ، ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا . یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را به دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پیدایت می کردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی ، توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشتهای نازکت می چکید ، راه که می رفتی ردی از روشـنی روی کهکشان می ماند . یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کفرش در می آمد ، اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت : همینکه پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه بدرتان کنم . تو شلوغ بودی ، آروم و قرار نداشتی ، آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن سـتاره می پریدی و صـبــــح که می شـد در آغــوش نور به خــواب می رفتی . اما همیـــشه خواب زمین را می دیدی ، آرزوئـی رویاهای تو را قلـــقــلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیائی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا ما گم شدیم و خدا را گم کردیم . دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند « از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم هست ، اگر گم شدی از این راه بیا . » بلند شو ، از دلت شروع کن شاید همدیگر را دوباره پیدا کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:57 بعد از ظهر توسط ایلیا |


چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یک زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ، چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی . چقدر سخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری . چقدر سخته گل آرزوهاتو در باغ دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زیر لب بگوئی : « گل من ، باغچه نو مبارک »

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:53 بعد از ظهر توسط ایلیا |


کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری ، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این ..... دکتــــــــــــر علی شریعتـــــــــی

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:50 بعد از ظهر توسط ایلیا |


به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:48 بعد از ظهر توسط ایلیا |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت : لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 12:47 بعد از ظهر توسط ایلیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

شقایق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin