|
آهای تویی که دوستت دارم با توام اگه هی گریه میکنم اگه از تنهایی میترسم بدون که همش با توام از تنهایی بدون تو میترسم و گرنه همینجوریش تنهام تو رو خدا بفهم و تنهام نذار هر کاری میخوای باهام بکن ولی تو رو خدا تنهام نذار آخه چجوری بهت بگم آی آدما من این آدم رو دوستش دارم حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 11:11 قبل از ظهر توسط ایلیا |
آخر اي دوست نخواهي پرسيد که دل از دوري رويت چه کشيد سوخت در آتش و خاکستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 11:8 قبل از ظهر توسط ایلیا |
پرنده گفت چه بویی چه افتابی اه بهار امده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده ادم ها را نمی شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های ابی را دیوانه وار تجربه می کرد پرنده اه فقط یک پرنده بود + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 11:0 قبل از ظهر توسط ایلیا |
پسره به دختره میگه دوستم داری؟ میگه نه . میگه آیا من خوشکلم ؟ میگه نه . میگه اگه من برم واسم گریه می کنی ؟ میگه نه . پسر در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود دختر بازوشو گرفت و گفت من دوست ندارم من عاشقتم .تو خوشکل نیستی تو زیبای منی. اگه تو بری من گریه نمی کنم من می میرم ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 4:10 بعد از ظهر توسط ایلیا |
ای همیشه جاودان درخوابهایم درسکوتم درشبم در لحظه های انتظارم درتمام گفتگوهایی که باغیرازتودارم اه...اگردستی به جز من می فشارد دستهایت اگریاری به جزمن بسته باشد راه خوابت اه...اگربردیگری دلبسته باشی ریشه الفت ازاین دیوانه را بگسسته باشی چه خواهم کرد بی تو... چه خواهم کرد... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 3:11 بعد از ظهر توسط ایلیا |
تاریخچه ی والنتاین در قرن سوم میلادی و در امپراطوری رم کلادیوس دومین امپراتور ازدواج را منع کرده بود چون اعتقاد داشت سربازانی که ازدواج می کنند قدرت جنگیدن خودشان را از دست می دهند و نمی توانند خوب بجنگند او می گفت سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند در ضمن با این کار می خواست تعداد سربازانش را نیز زیاد کند کشیشی به نام سنت والنتاین که این کار کلادیوس را درست نمی دانست مراسم ازدواج را به صورت مخفیانه انجام می داد کلادیوس بعد از مدتی این موضوع را فهمید و دستور داد که والنتاین زندانی و سپس کشته شود والنتاین به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد این رابطه در حدی پیش رفت که عشق و اعتقاد والنتاین به خداوند باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد روز ۱۴ فوریه روز اعدام والنتاین بود هنگامی که والنتاین را برای اعدام می بردند او نامه ای نوشت چون اسمش والنتاین بود در آخر نامه نوشت (( From your Valentine از طرف والنتاین تو از آن به بعد بود که کلمه ی ( ( Valentine جای خود را به معنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد اولین پیغام والنتاین پس از آن شعری از طرف چارلز ( Charles) از اشرافزادگان اورلئون (orlean ) بود که برای همسرش در سال ۱۴۱۵ میلادی نوشته شد او در جنگ آگینکورت ( Agincourt ) دستگیر شده بود و در زندانی در برج لندن در انتظار اعدام بود در آن زمان او شعری به همسرش نوشت و کلمه ی والنتاین را در آن بکار برد ولی روز والنتاین تا قرن ۱۷ میلادی هنوز روزی ناشناخته بود در قرن ۱۸ نوشتن پیغامهای ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد سپس کارتهای آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود گفتن دوستت دارم را برای مردم مخصوصا مردم خجالتی راحت تر کرد اما جشن روز والنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک فستیوال را دارد رمی های غیر مسیحی در وسط فوریه که برای آن ها آغاز بهار بود یک فستیوال به نام لوپرکالیا ( Lupercalia ) داشتند در بخشی از این فستیوال دخترها اسمشان را می نوشتند و درون جعبه ای می انداختند و پس از آن هر پسری یک اسمی را به صورت شانسی از درون جعبه انتخاب می کرد بدین ترتیب آنها در طول فستیوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می انجامید مدتی بعد کلیسا تصمیم گرفت که این فستیوال را به یک جشن مسیحیت و یادبود روز وفات کشیش سنت والنتاین تبدیل کند پس از آن به مرور نام والنتاین توسط مردانی که می خواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند به کار برده شد با اجازه نی نی کوچولو + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:53 بعد از ظهر توسط ایلیا |
حاضر هستم خبر مرگ تو را بشنوم ولی هرگز تحمل شنیدن کلمه ی جدایی را ندارم چون امید دارم که بعد مرگ حتما به تو می رسم ولی اگر تو از من بخواهی جدا شوی ودیگر مرا نخواهی من دیگر امیدی برای رسیدن به تو ندارم این را بدان اگر ما نخواهیم از هم جدا شویم مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:49 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اگر كلمه ی دوستت دارم قيام عليه بندهای ميان من و توست اگر كلمه ی دوستت دارم نمايشگر عشق خدايی من نسبت به توست اگر كلمه ی دوستت دارم راضی كننده و تسكين دهنده ی قلب هاست اگر كلمه ی دوستت دارم پايان همه جدايی هاست اگر كلمه ی دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه ی دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد می زنم دوستت دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:45 بعد از ظهر توسط ایلیا |
وقتی سرت را بر شانه های کسی که دوستش داری می گذاری بزرگترين آرامش دنيا را در خودت احساس می کنی وقتی کسی که دوستش داری سرش را بر شانه هایت می گذارد احساس می کنی قوی ترين موجود جهانی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:43 بعد از ظهر توسط ایلیا |
يكي بود و يكي نبود ، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم..... يكي داشت و يكي نداشت ، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم....... يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم... يكي آوورد و يكي نياوورد، اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياوورد من بودم... يكي برد و يكي نبرد ، اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم....... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |
عشق با روح شقايق زيباست عشق باحسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:22 بعد از ظهر توسط ایلیا |
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:18 بعد از ظهر توسط ایلیا |
می دونی بچه که بودم مدام دستم و از دستای نگرونی که مراقبم بود رها می کردم و تنها آرزوم این بود که برای یه بارم که شده تنها از خیابون رد شم . حالا که دیگه نمی شه بچه بود و فقط می شه عاشق بود. از سر بچگی هر چی وسط خیابون زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شه دستم و بگیره و برای یه لحظه هم که شده مواظبم باشه. حتی تو ماه من. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:12 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را فراموش می کردم.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 6:10 بعد از ظهر توسط ایلیا |
خدا رو مي خوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام خدا رو مي خوام نه واسه مشكل وحل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت خدا رو مي خوام نه واسه خودم كه باشم يا برم خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ اخرم خدا رو مي خوام نه واسه سكه و سكو يا هوا خدا رو مي خوام كه فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو يادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشقارو تنها نمي زاره خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه خدا رو دوست دارم اخه هميشه لبخند مي زنه خدا رو دوست دارم واسه اينكه من و تو با هميم خدا رو دوست دارم كه مي دونه ما عاشق هميم + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 4:12 بعد از ظهر توسط ایلیا |
موش کی هستی؟ موش هیچ کس. مادرت کجاست؟ توی شکم گربه. پدرت کجاست؟ توی تله گیر افتاده. برادرت کجاست؟ رفته آن دور دورها. خواهرت کجاست؟ خواهر ندارم. حالا می خواهی چه کار کنی؟ گربه را تکان می دهم مادرم را از توی شکمش بیرون می آورم. پدرم را از توی تله نجات می دهم. برادرم را پیدا می کنم و بر می گردانم خانه. و چون خواهری ندارم، آرزو می کنم صاحب خواهری بشوم. حالا موش کی هستی؟ موش مادرم که ... با کمی دخل و تصرف و با اجازه غزل + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 1:14 بعد از ظهر توسط ایلیا |
دیشب وقتی که خواب بودی یه فرشته رو فرستادم که بیاد وتماشات کنه. اما اون خیلی زود برگشت وقتی علتش رو ازش پرسیدم . فرشته گفت: گفت فرشته ها نمیتونن همدیگرو ببینند. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 3:4 بعد از ظهر توسط ایلیا |
آبجی کوچولوی زخمی خوبم! حرفهای آخرینت که انگار بر بال سیمرغ سواربودند را با گوش دل شنیدم و از ییلاق وقشلاقات اساطیری آن لذت بردم. پس از مدتها که از هجرت مژگانت می گذشت و در حالیکه دیگر کاملا از زیارت آوازت قطع امید کرده بودم، احساس کردم هنوز خاطره درختی در رویای بیابان به چشم میخورد. مثل مرگ خوشحالم کردی، خبر رفتنت ناگهانی نبود اما غیرمنتطره بودنش را چه کار باید کرد... نمیدانم چرا نمیخواهی مرا باور کنی، چرا نمیگذاری درازای گیسویت را بدست آورم تا باقیمانده پریشانی معلوم شود؟! چرا نمیگذاری نبض مژگانت را بگیرم و محاسبه کنم چند باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید تا شکوفه لبخند در تبسم تو بروید؟! راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی شده ام هر چند که لبهای خشک من تکلم چنین جنگل انبوهی را ندارد، چندین سال است که دچار وفور تنهایی شده ام و از آن زمان تا حالا سرطان عشق دست از قلبم برنداشته است. کاش توانی داشتم که از دوتا شدن خودم و سفرکرده هام جلوگیری کنم ... خیلی وقته میخواستم نکته ای را برایت بگویم، این روزها حساب حیات سنگین است و هندسه آن وارونه شده است. هرکس ته استکان معرفتی دارد فوری عرق فروشی عرفان راه می اندازد وهرکس با برادرش قهر میکند ادای هابیل را درمی آورد. در این شرایط باید به شیوه ای زندگی کنی که حتی اجنه هم از آن سر در نیاورند و در چنین شرایطی باید خیلی مراقب خودت باشی ،خیلی... با اجازه از آبجی کوچولو + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 2:52 بعد از ظهر توسط ایلیا |
به خيال كدامين آرزو، نگاهت و صدايت، كه معناي تمام شب هايم بود را از من گرفتي؟ كدامين آرزو؟؟؟!!! + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 2:47 بعد از ظهر توسط ایلیا |
عادت ميكنيم به همه چيز به آدم هايي كه هستند به آدم هايي كه بودند و رفتن به نبودن ها به نداشتن ها + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 3:27 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام! اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم! از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِ دیوار! از این ترانه ی تار... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت! کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است، باورم شده بود! باورم شده بود، که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید! راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟ کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید، به گوشت نمی رسید؟ تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم! آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟ می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! یکیشان همان شاعری که گمان می کرد، در دوردست ِ دریا امیدی نیست! می ترسیدم - خدای نکرده ! آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی، تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم! ..... حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده! این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم، انگشتانم، برای شمردنشان کم می آید !!!!! + نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:56 قبل از ظهر توسط ایلیا |
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام. + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 3:45 بعد از ظهر توسط ایلیا |
ممكن است كسی را كه با او خنديدهای فراموش كنی، اما كسی را كه با او گريستهای، هرگز .kh.d.d + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 3:34 بعد از ظهر توسط ایلیا |
آدمها خيلي نميتونن از هم دور بشن بالاخره يه چيزي جا ميمونه که مجبورن برگردن و برش دارن + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 3:30 بعد از ظهر توسط ایلیا |
اين ما هستيم که به ديگران مي گوييم که با ما چگونه رفتار کنند . + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 2:54 بعد از ظهر توسط ایلیا |
من می اندیشم پس هستم . + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 2:49 بعد از ظهر توسط ایلیا |
نه به ابر ، نه به آب ،نه به این آبی آرام بلند ، من مناجات درختان را در هنگام سحر ، نفس پاک شقایق را در دامن کوه ، رقص عطر گل یخ را در باد ، همه را می بینم می شنوم ،من به این جمله نمی اندیشم ، به تو می اندیشم . + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 11:59 قبل از ظهر توسط ایلیا |
برای دیدن تو از حادثه ها گذشتم ..... کفر اگر نباشد این من از خدا گذشتم ..... عذاب این دریده ها مرا شکسته بی صدا ...... دستی بکش به قلب من که از شفا گذشتم ...... باورم کن باورم کن ...... من که با تو صادقم ...... اگه خسته ام یا شکستم ...... هر چه هستم عاشقم ......H.KH.D.D + نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 11:40 قبل از ظهر توسط ایلیا |
|