تبليغاتX
دلنوشته های ایلیا

دلنوشته های ایلیا

از این دل بستگی های ساده دل بریده ام.

که عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم،

توقعی از تو ندارم،اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان.

هر جور تو راحتی باران زده من،

همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک   می کنم. همین

این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم به حرفهایم می خندی

حالا هنوزم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد ، صدای باران را می شنوی؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 4:10 بعد از ظهر توسط ایلیا |


تو که تنها نمی مونی
من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها کن..
دست تو اول عشقه
بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار
واسه چشمات گریه می کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 5:26 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما......

اگرمیشد از یادت میبردم اما.......

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوایای قلبم با سوزن تیز صبر

حکاکی کرده ام.

چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای

پاک کرد واز بین برد؟

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم.

من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم،

مگر عشق جز این است .......

آه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند

و من برای تو بسان آب روان رودخانه زلالم
 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 5:23 بعد از ظهر توسط ایلیا |




وقتي التماست كردم براي ماندن
فقط توي چشمها م خيره شدي
و هيچ نگفتي .....
من هم نگاهت كردم
مي خواستم آنقدر توي چشمهايت زل بزنم كه قانعت كنم
نرفتن قانع از بودن و
اما مگر مي شد؟؟؟
مي خواستم به خود تلقين كنم كه نمي روي ...
مي ماني و باز حريم خالي بي كسي ام را با حرمت وجودت پر مي كني
مي ماني و باز به اين خلوت ياس آلود روحم اميد مي دهي
مي ماني و به حرفای دلم گوش می دهی
و اشك چشمامو با بازوت پاک ميکني
ولي اشك كه روي گونه ام غلتيد دانستم كه رفته اي و براي هميشه رفته اي.....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 5:25 بعد از ظهر توسط ایلیا |


با توام اي سهراب... اي به پاکي چون آب يادته گفتي بهم "تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو اومدم آهسته ، نرم تر از يک پر قو ، خسته از دوري راه ، خسته و چشم به راه يادته گفتي بهم گاه گاهي قفسي مي سازم مي فروشم به شما که به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ، صاحب يک نفسه منو با خودت ببر به قايقت .. راست مي گفتي .. راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره کاشکي دلشان شيدا بود

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 1:29 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آبجی کوچولوی زخمی خوبم! حرفهای آخرینت که انگار بر بال سیمرغ سواربودند را با گوش دل شنیدم و از ییلاق وقشلاقات اساطیری آن لذت بردم. پس از مدتها که از هجرت مژگانت می گذشت و در حالیکه دیگر کاملا از زیارت آوازت قطع امید کرده بودم، احساس کردم هنوز خاطره درختی در رویای بیابان به چشم میخورد. مثل مرگ خوشحالم کردی، خبر رفتنت ناگهانی نبود اما غیرمنتطره بودنش را چه کار باید کرد... نمیدانم چرا نمیخواهی مرا باور کنی، چرا نمیگذاری درازای گیسویت را بدست آورم تا باقیمانده پریشانی معلوم شود؟! چرا نمیگذاری نبض مژگانت را بگیرم و محاسبه کنم چند باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید تا شکوفه لبخند در تبسم تو بروید؟! راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی شده ام هر چند که لبهای خشک من تکلم چنین جنگل انبوهی را ندارد، چندین سال است که دچار وفور تنهایی شده ام و از آن زمان تا حالا سرطان عشق دست از قلبم برنداشته است. کاش توانی داشتم که از دوتا شدن خودم و سفرکرده هام جلوگیری کنم ... خیلی وقته میخواستم نکته ای را برایت بگویم، این روزها حساب حیات سنگین است و هندسه آن وارونه شده است. هرکس ته استکان معرفتی دارد فوری عرق فروشی عرفان راه می اندازد وهرکس با برادرش قهر میکند ادای هابیل را درمی آورد. در این شرایط باید به شیوه ای زندگی کنی که حتی اجنه هم از آن سر در نیاورند و در چنین شرایطی باید خیلی مراقب خودت باشی ،خیلی...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 1:15 بعد از ظهر توسط ایلیا |


به خيال كدامين آرزو، نگاهت و صدايت، كه معناي تمام شب هايم بود را از من گرفتي؟ كدامين آرزو؟؟؟!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 1:6 بعد از ظهر توسط ایلیا |


وحشت از عشق که نه،

ترس ما فاصله هاست
 وحشت از قصه که نه،

ترس ما خاتمه هاست

ترس بيهوده نداريم
 صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
 کوله باري است پر از هيچ
 که بر شانه ماست

گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونه ماست.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 12:33 بعد از ظهر توسط ایلیا |


سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را
می خواندیم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 11:54 قبل از ظهر توسط ایلیا |


در مي‎گشايد و باز مي‎گردد تا با لبخندي بگويد ببخشيد كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده
و مي‎رود تا بفهمم آن لبخند و آن «دوستت دارم» براي من نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 3:29 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام! اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم! از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِ دیوار! از این ترانه ی تار... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت! کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است، باورم شده بود! باورم شده بود، که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید! راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟ کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید، به گوشت نمی رسید؟ تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم! آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟ می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! یکیشان همان شاعری که گمان می کرد، در دوردست ِ دریا امیدی نیست! می ترسیدم - خدای نکرده ! آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی، تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم! ..... حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده! این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم، انگشتانم، برای شمردنشان کم می آید !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 6:10 بعد از ظهر توسط ایلیا |


 اين روزا كه ميگذره احساس مي كنم
يكي از جاده هاي پر  پيچ و خم و مه آلود
زندگی منو به سوي خود مي خونه
براي پيدا كردنش همه جا رو مي گردم
از هر پنجره بازی به اميد اينكه اونو ببينم
سرك مي كشم ولي نيست
روزها منتظر يه قاصدكم تا خبري برايم بياره
ولي قاصدكام نشوني منو گم كردن
شبها آسمونو نگاه مي كنم تا شايد بتونم نشونيشو
از ستاره ها بگيرم ولي ستاره هام يادشون
رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر 
رو ببينن
 تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
 خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
 مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
 آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
 به تنهايي محكومم كرده
 مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
 من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها
 براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم
 هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
 اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
 فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشماي
 منتظرم بايد به جاده ي زندگي باشه....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 5:24 بعد از ظهر توسط ایلیا |


بهار سپري شد

بي شکوفه لبخندي از تو
من اما
زمستان سرد را دوام نمي آورم
بيا
با مشتي پر از برف
 
من از سر انگشتهايت

بوسه مي چينم

و بهار از دستهاي تو

آغاز مي شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 8:32 قبل از ظهر توسط ایلیا |


يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:56 بعد از ظهر توسط ایلیا |


بی وفا بود که رفت... راحت و ارام از مقابلم گذشت... انقدر بی احساس که گویی هرگز در زندگیش نبودم...

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ياد گرفتم به خاطر كسي كه دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم كه هيچوقت هيچكس ارزش شكستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم بدون اين كه بفهمم چقدر دوسم داره هر روز به بهونه اي دلشو بشكونم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ كي رو باور نكنم.

ياد گرفتم بهش هيچوقت فرصت جبران ندم.

ياد گرفتم هرروز دم از عشق بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 6:6 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آموخته ام كه : تنها كسی كه در زندگی مرا شاد می كند كسی است كه به من می گوید تو مرا شاد كردی .

آموخته ام كه : كه گاهی تمام چیزی كه یك نفر می خواهد تنها دستی است ، برای گرفتن دست او و قلبی است

برای درك كردن وی .

آموخته ام كه : كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را دوست داشتنی ومعنی دار میكند .
 
آموخته ام كه : كه زندگی سخت ودشوار است، اما من از آن سخت ترم .
 
آموخته ام كه : كه لبخند ارزانترین چیزی است كه می توان با آن نگاه را وسعت داد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 5:21 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اما من دیگر به دیدار کسی نمی اندیشم
انقدر در کوجه ی قرارمان در تنهایی منتظر تو ماندم
و آنقدر نیامدی
و آنقدر تنها ماندم
که " تنهایی" عاشق من شد
...
گر چه تنهایی با غم امد
ولی هیچ گاه مرا تنها نگذاشت
چه در شادی چه در غم
و من هم در غیاب تو در همان کوچه
به او قول دادم که هیچگاه او را از خود نرانم
و من سر قول خود ایستادم
تنهایی هر روز مرا دوست تر میداشت
و من هر روز به او نزدیک تر میشدم
تنهایی از اینکه با غم همراه بود
هر شب به حال من می گریست
دل او به حال من سوخت
او هر روز برای شاد کردن
به من هدیه ای میداد
روزی ارامش
روزی لبخند
روزی امید
...
و شاید چیز هایی که تو
هرگز نمیتوانستی فراهم کنی
از آن پس هر روز با تنهایی
از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 1:48 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 8:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:34 قبل از ظهر توسط ایلیا |


امشب همه چیز رو به راه است...

همه چیز آرام.....آرام

باورت می شود....

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 8:55 بعد از ظهر توسط ایلیا |


آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 7:19 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اما نه من بايد برخيزم مردن سزاوار من نيست! عشق در يك قدمي من خانه ساخته‌است. بايد برخواست! هنوز نيلوفران آبي بر لبان جوي بوسه مي‌زنند و ميخك‌هاي سفيد در انتظار ديدن منند. من بايد برخيزم، اگر عاشقم با ياد تو هم مي‌توانم زندگي‌كنم. اي‌كاش! مي‌تواستم عشق تو را همچنان اسباب‌بازيهاي كهنه دوران كودكي به دور بريزم و آنگاه بربلنداي پرچين كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سبلان بايستم و برمنظر زيباي درد نظرافكنم. من بايد بروم و سبدسبد ستاره‌اشك را در پاي مرغان در قفس عشق بريزم آنها كه در پشت ميله‌هاي زندان هم باور دارند زندگي زيباست و آسمان همچنان نيلي. چه من باياد تو بميرم و چه بي‌ياد تو زندگي‌كنم دنيا همين است. پس بگذار تا براي هميشه ياد و نامت را در كوچه‌هاي تنهايي و غربت خود دفن كنم و يكبار ديگر به زندگي سلام بگويم. سنگفرش كوچه‌ها هنوز هم منتظرند تا من يكبار ديگر بوسه بر عذار خاكي و خالص آنها بزنم. اميد در پشت در مانده است. شمعدانيها در گلدان خشكيده‌اند قطره آبي محبت مي‌جويند. چه بي‌رحميم ما! بايد از تو آموخت همه آنچه را كه زيباست. تو رفتي و من بايد بمانم. تو سنگدلي و من بايد مهربان باشم. اگر تو زندگي با يك نگاه ارزان خريدي، من چه؟ مني كه عمري در پاي عشقي نافرجام سوختم. گوهر عمر مانده را بايد در صندوقچه‌اي محكم پنهان كرد و كليدش را دور از چشم روزگار غدار نگه داشت. وقت عزيز است من بايد بروم من هنوز هم همان سرو بلند قامتم كه بودم هنوز هم عاشقم اما اينبار عاشق تو نه من عاشق دستان پينه بسته فرهادم. بيستون زندگي و غم در انتظار من است بايد رفت. پس اي گذشته اي عشق نافرجام من اي دردهاي كهنه خداحافظ. بدرود

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:52 بعد از ظهر توسط ایلیا |


اي‌كاش آن‌زمان كه شكوفه‌هاي نسترن براي ديدنت دزدانه سر به ديوار مي‌كشيدند و اشك‌باران بوسه بر گونه‌هاي سرخ شقايق مي‌زدند، من هرگز ترا نمي‌ديدم. در آن موقع كه گيسوانت بر چهره سياه شب سيلي مي‌زد و دستان باد نوازشگر زلفان مواج تو بود من چه مي‌كردم در خيال رويت؟ نمي‌دانم. من آن روزها در خلوت خود مي‌گريستم و با چشمانم نظاره‌گر مرگ دل درد آشنايم بودم. روزهايي كه من بي‌تو پشت سرگذاشتم روزهاي سرد و وحشتناكي بودند. يادت هرگز حتي يك لحظه از ذهنم خارج نمي‌شد. اگر چه تو نبودي ولي بوي تو، نام تو و ياد تو در اتاقك كوچك دل من تنيده‌بود و عشقت مانند پروانه‌اي در پيله تن من رشد نمود و آن زمان كه فهميدي، آسمان مال توست و جهاني زبان به تحسين تو گشوده‌است زيبائيت را به رخم كشيدي و پرواز كردي و رفتي. رفتي و من ماندم و يك عمر انتظار و چشماني اشكبار كه به اميد برگشتنت آسمان‌آسمان ناله مي‌زد. من آن روز شقايق‌هاي سرخ را در زير خاك سرد غم مدفون كردم تا صداي هق‌هق گريه‌هاشان را نشنوم و آواز بارز عشق را در گلو خفه‌كردم و زندگي را در مرگ خلاصه نمودم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 6:44 بعد از ظهر توسط ایلیا |


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی درپی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:54 قبل از ظهر توسط ایلیا |


آه زندگی منم که هنوز با همه پوچی ز تو لبریزم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:41 قبل از ظهر توسط ایلیا |


صدای باران را می شنوی؟  منتظر نباش که شبی بشنوی،

از این دل بستگی های ساده دل بریده ام.

که عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم،

توقعی از تو ندارم،اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان.

هر جور تو راحتی باران زده من،

همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست.

من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک   می کنم. همین

این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم به حرفهایم می خندی

حالا هنوزم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد ، صدای باران را می شنوی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:36 قبل از ظهر توسط ایلیا |


تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت ... من موندم و حدیث عشقی کوتاه ... انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو ... گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن ... چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره ... چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق تنها هستن ؟ ...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارهايش شکایت دارن ؟...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگ درد عشقه ... خون اول بیرون میاد بعد میسوزه .. اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد .. چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن ... چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره ... آره ... سوالهات یادمه ... و همين ها هم سوالات من نيز بود ... ولي من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی عاشقي بیش نبودم ولي با بهونه هات تنهام گذاشتی .... خدایا دوزخت فرداست ... چرا امروز میسوزم ؟ چرا ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 0:33 قبل از ظهر توسط ایلیا |


زندگی بهم یاد داد که چطوری گریه کنم ولی گریه یادم نداد چطوری زندگی کنم .مثل تو که دوست دارم رو یادم دادی ولی فراموش کردنت رو  ...... 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 2:57 بعد از ظهر توسط ایلیا |


نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 1:9 بعد از ظهر توسط ایلیا |


همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید ...!! هیچ کس به او کار نمی داد ... همه می گفتند :(( تو به هیچ دردی نمی خوری.)) یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید ، مهتاب کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد ... صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ....

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 4:7 بعد از ظهر توسط ایلیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

شقایق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin